تبليغاتX
باریکه راه مهتابی


باریکه راه مهتابی

بزن باران...


دستهایش مثل دو شاخه بلور از پنجره ماشین بیرون آمده بود. موهای فرفریش چسبیده بود روی پیشانی صورتی که آرام و فارغ از همه چیز به قطره های باران توی پیاله ی دستش نگاه می کرد، فارغ از مادرش که خسته توی ترافیک غروب بارانی تهران رانندگی می کرد، فارغ از ما صف مردمی که جلوی مترو منتظر تاکسی بودیم ، ما که خسته بودیم و خیس و  خیلی هامان هم عصبی ، فارغ از هیاهوی ماشینها و آدمها و بوق و بوق و بوق، آنقدر بوق که صدای قطره های باران که با شتاب می بارید به گوش نمی رسید. اما او آنجا نبود باران توی دنیای دیگری بر او می بارید. من هر از گاهی خم می شدم و مقصدم را در گلوله ای از بخار  از پنجره ماشینی برای راننده می انداختم اما هیچ کس آن را نمی گرفت ، بقیه اوقات حواسم پیش او بود. نمی دانم چه شد که از دنیایش بیرون آمد و چشمهایمان به هم رسید. گفتم : سرما می خوری ، برو تو. قیافه اش جوری شد که مطمئنم خوشش نیامد ولی یکدفعه خنده صورتش را پر کرد و گفت : آخه داره بارون می یاد.

قطره های باران انگار روی تنم جوانه زدند. خستگیهایم را شستند و بردند. جایش امید آوردند. دختر کوچک عزیز ، برای تو و همه بچه های دنیا آرزوی زندگی پر از روزهای بارانی می کنم در صلح و شادی.

نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط لیلا |


تکیه بر ایام نیست...

یادم نیست آخرین بار کی این همه آدم شاد را یکجا دیده­ام. راستش یادم نیست آخرین بار خودم کی اینهمه شاد بوده­ام. امروز عصر مانده بودم بروم استادیوم یا نه، گفتم باشه برای فرصت دیگه. حوصله نداشتم این همه راه را تنهایی بروم و نگران برگشتن هم بودم ( خودتان که می دانید شب و تنهایی و بیرون شهرو...) اما به خودم گفتم: آهای هیچ حواست هست؟! ، از کجا معلوم برای تو فرصت دیگری هم باشد،  از کجا معلوم دوباره کی یه مسابقه بین المللی تو ایران باشه، از کجا معلوم بار دیگری باشد که خانمها را هم راه بدهند، از کجا معلوم دفعه بعد وقت داشته باشی. این شد که کفش و کلاه کردم و راه افتادم.


سالن پر از جمعیت بود، مرد و زن، پیر و جوان. فریادهای ایران ، ایران که انگار نه از گلوی هزاران نفر که گویی از یک حنجره بر می خواست . حنجره مردم سرزمین من. حنجره جوانانی که حال و احوال خوششان فریاد می زد: این حق ماست که شاد باشیم ، فریاد بزنیم ، ترانه بخوانیم ، شانه به شانه هم به دنیا بخندیم ، اگر قرار است کاری کنیم دوش به دوش هم باشیم ، زن و مرد ، دختر و پسر، پیر و جوان.


خوشحالم که این فرصتم را از دست ندادم . تجربه شیرینی بود. امیدوارم حواسمان به همه فرصتهایمان باشد.

پ.ن 1: تیم ملی والیبال ایران سه بر یک تیم کره جنوبی را برد و به فینال راه یافت.

پ.ن 2: در میان فریادها و تشویقهای 12 هزار نفر ایرانی بازی کردن کار سختی است ، اما کره ای ها تا آخر تلاش کردند. مهم نیست که ببری ، بزن و بخور اما میدان را خالی نکن.


نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 11:8 بعد از ظهر توسط لیلا |


این روزها

این روزها سیزیف لباس کار یکسره­ی زرد رنگی می­پوشد و باز هم هر روز و هر روز از کوه بالا می رود. شاید عجیب باشد اما مردمی که پنجره­ی خانه­شان رو به کوه باز می­شود ، دیگر عادت کرده­اند که او را در حال پایین آمدن ببینند با سنگی بر دوش که بزرگ و بزرگتر می شود. این روزها سیزیف مسئول جمع­آوری زباله­های کوهستان است.

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط لیلا |

از آب گذشته

برایم چند سیب بفرست.

یکی را گاز بزن ، بفرست.



* مادران کبوتر می شوند.اشعار کهن ترک. نشر دنیای نو


نوشته شده در جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط لیلا |


 سر تعظیم

  به یاد تمام مردان و زنانی که چون آرش جان خویش نیز در چله کمان روزگار نهادند تا ایران بماند، نه تنها بماند بلکه روزی بیاید که آباد و آزادو آگاه باشد. برای همه شان با هر عقیده و مسلکی ، با یاد مهندس عزت الله سحابی.

سوگوارانِِِ تو امروز خموش اند همه

که دهان های وقاحت به خروش اند همه

گر خموشانه به سوگِ تو نشستند، رواست

زان که وحشت زده ی حَشرِ وُحوش اند همه

آه از این قوم ریایی که در این شهرِ دو روی

روزها شحنه و شب باده فروش اند همه

باغ را این تب روحی به کجا بُرد که باز

قمریان از همه سو خانه به دوش اند همه

ای هران قطره ز آفاقِ هران ابر، ببار!

بیشه و باغ به آوازِ تو گوش اند همه

گرچه شد میکده ها بسته و یاران امروز

مُهر بر لب زده وز نعره خموش اند همه

 به وفای تو که رندان بلاکش فردا

جز به یادِ تو و نامِ تو ننوش اند همه


* شعر از شفیعی کدکنی

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 7:32 بعد از ظهر توسط لیلا |

زندگی کوتاه است...

توی این چند سال اخیر این چندمین بار است که می شنوم، می بینم و می فهمم آدمی که می شناختمش و فکر می کردم جایی توی این دنیا دارد کار می کند، درس می خواند ، می خندد ، می گرید، خلاصه زندگی می کند، از این دنیا رفته است. آدمهایی که بیست و چند ویا سی و چند بهار بیشتر ندیده بودند. 

آی همه آدمها دوستتان دارم ، حتی اگر تا به حال نگفته ام . آی همه آدمها مرا به خاطر همه کارهایی که باید می کردم و نکردم و به خاطر همه کارهایی که نباید می کردم و کرده ام ببخشید. 

زندگی کوتاه است ، نه خیلی کوتاه است، خیلی...


نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 1:45 بعد از ظهر توسط لیلا |



لبخند بزن



                 Don't frown. You never know who is falling in love with your smile. 


نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 6:33 بعد از ظهر توسط لیلا |

دلاور برخیز!

و مرد افتاده ‏بود .
يكى آوازداد : دلاور برخيز !
و مرد همچنان افتاده ‏بود .
دو تن آوازدادند : دلاور برخيز !
و مرد همچنان افتاده ‏بود .
ده‌ها تن و صدها تن خروش برآوردند : دلاور برخيز !
و مرد همچنان افتاده ‏بود .
هزاران تن خروش برآوردند : دلاور برخيز !
و مرد همچنان افتاده ‏بود .
تمامى‏‏ آن‏ سرزمينيان گرد آمده اشك‌ريزان خروش برآوردند :
دلاور برخيز !
و مرد به ‏پاى برخاست
نخستين كس را بوسه‌ئى داد

و گام در راه نهاد .

گارسیا لورکا --ترجمه : احمد شاملو 

این شعر را لورکا برای چه گوارا سروده است.

نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط لیلا |



سرمست از عشق شدن را...

نمی دانم بعد از این همه وقت ، هنوز هم گذرتان این طرف ها می افتد یا نه ؟! به هر حال امروز می خواهم یک کتاب معرفی کنم ، کاناپه قرمز. 

از اینکه در این کتاب با چه چیزهایی روبرو می شوید ، سر از چه جاهایی در می آورید و چه قصه هایی می شنوید، بگذریم. کاناپه قرمز کتاب قطوری نیست ، برش دارید و هر جا و هروقت که توانستید بخوانیدش ، سرمست خواهید شد.

خانم میشل لبر متولد 1947 میلادی است و در پاریس زندگی می کند. بازیگر تئاتر ، معلم دبستان و مدیر مهدکودک بوده است. و کاناپه قرمز را در سال 2007 چاپ کرده است. کتابی که خیلی زود محبوب شد و حتی سر از لیست نهایی جایزه ی کنگور درآورد. 

نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط لیلا |

 

یاد

نگر تا این شب خونین سحر کرد                                                                  

 چه خنجرها که از دلها گذر کرد....                                                    

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 6:9 بعد از ظهر توسط لیلا |

با بغضی در گلو...

دلم می خواهد خیلی چیزها بنویسم. چیزهایی که مدام توی سرم این طرف، آن طرف می روند .اما هر بار چیزی راه نفسم را می بندد ، آنقدر محکم گلویم را فشار می دهد که قلم از دستم می افتد . از همان روزی به سراغم آمده که یکی از بچه ها ( واقعا یکی از بچه ها ، پسرکی دوازده سیزده ساله ) توی انشای " پرنده ها آزادند " نوشته بود  "حالا که خوب فکر می کنم ، می بینم نه آزادم و نه آزاد می شوم." همین جمله است که هر بار گلویم را می فشارد.

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط لیلا |

بهار آمد


بهار آمدبیا تا داد عمر رفته بستانیم 

به پای سرو آزادی سر و دستی بیافشانیم

به عهد گل، زبان سوسن آزاد بگشاییم

که ما خود درد این خون خوردن خاموش می دانیم

سحر کز باغ پیروزی ، نسیم آرزو خیزد

چه پرچم های گلگون کاندر آن شادی برقصانیم

الا ای ساحل امید ، سعی عاشقان در یاب

که ما کشتی در این طوفان به سودای تو می رانیم

سایه


با سپاس از دوست فرستنده

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 4:59 بعد از ظهر توسط لیلا |


مرگ بدترین اتفاقی نیست که برای آدمی پیش می آید.

مردم همواره قهرمانی دارند که وی را بر سرشان بگیرند و بزرگش بدارند...

ریشه پیدایش د.یکتاتور و خود.کامه همین جاست و جز این نیست، 

اول که می آید حامی مردم است.

افلاطون

برگرفته از کتاب کوچک فلسفه- گریگوری برگمن

نوشته شده در سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 4:10 بعد از ظهر توسط لیلا |


تا آخرین نفس


  قسم به اسم آزادی...    

نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط لیلا |

در کوچه های شهر ما ...


  زمان ، زمین تفته را به روزگار سرد کرد                                                                                            ولی در این زمین سرد                                                                                                            زمان ، حریف سینه های سوخته نیست                                                                                           نیست نیست نیست نیست نیست...
نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط لیلا |


آخرين مطالب
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
Design By : Pars Skin