تبليغاتX
باریکه راه مهتابی
روز چهارم پاییز

گفت می تونم دوستت داشته باشم. و منتظر پاسخ دخترک ماند. دخترک نگاهی از بالای چشم به او کرد و همان طور که سرش را پائین انداخته بود کتاب هایش را زير بغل زد و دوید. چنان دويد که منگوله فرمز کلاهش به شاخه ای که کنار راه چشمه بود گير کرد و ماند. او نفهميد و رفت.

مرد گفت من می تونم شمارو دوست داشته باشم. اين را سئوالی پرسید. در جواب نگاهی را ديد که به او دوخته شده بود و سايه از لبخندی که بر لب های او افتاد. ديد او دست هایش را به هم ماليد و سوار اتوبوس شد. منتظر ماند تا او از پنجره اتوبوس نگاهش کند که کرد. اتوبوس رفت و در مه غليط پائيزی گم شد.

پائيز رسيده بود، بوی برگ های سوخته در رهگذر جنگل پيچيده لای مه رقيقی که محيط را اثيری می کرد. پرسيد می تونم دوستت داشته باشم آيا. زن نگاهی به خورشید کرد که تلاش می کرد تا از لای ابرها خودی بنماياند. و بر آن خيره ماند. انگار چيزی در خاطرش گذشت که با انگشت کنار چشم هايش را پاک کرد.

پرسید می تونم دوستت داشته باشم. و باز هم خيره بر او منتظر پاسخی ماند.زن فقط آهی کشيد و کتابش را بست و از روی نيمکت بلند شد. کتابش را زير بغل گذاشت و لنگ لنگان رفت. آفتاب پائيزی پهن شده بود بر رهگذر باريک جنگل. مرد آرام مسير نگاه او را دنبال کرد. به همان خانه رسيد که از بامش دودی نازک به آسمان آبی می رفت. به خانه ای که می شناخت.

در فاصله هر کدام از این سئوال ها و سکوت ها، ده سال گذشته بود. هر بار آمد و روی همان نيمکت نزديک مدرسه شان نشست، هر بار در چهارمين روز از پائيز. و باز پرسيد. و اينک ديگر آن جوانک نبود، موهای خاکستری، چهره ای با رد پای گذر ساليان. از دورها آمد. ولی رساند خود را از دورهای دور زمين. باید می رسید به قراری که از چهارده سالگی با خود داشت. چهل سال پس از اولين بار.

"می پرسم می توانم دوستت داشته باشم" اين را با صدای بلند گفت اين بار، اما آرام و بی شتاب. انگار با باران سخن می گفت که بر سرو رويش می ريخت و داشت از کنار گردنش عبور می کرد و او عين خيالش نبود. بی آن که کسی بر نيمکت نشسته باشد گفت. گفت و نشست. آن قدر نشست که شب سايه خود را بر جنگل و درخت و نيمکت انداخت. پس خط نگاه آخرين بار را گرفت و از راهگ باريک جنگلی گذشت و ايستاد روبروی خانه ای که دود از دودکش آن بالا نمی رفت .

آنگاه برگشت و راه باريک کنار جنگل را رفت تا گورستان. بی نشان و رهنما رفت. رفت تا بر بالای سنگی ايستاد. آخرين و تازه ترين سنگ گورستان. وگفت می توانم دوستت داشته باشم. اين بار پرسشی در کلامش نبود. گلايه ای بود شايد. و شنيد که يکی می گفت جوابت دادم هر بار، نشنيدی. می پرسيد نشنيدی. مرد فرياد زد چرا شنيدم، هر بار شنيدم. هر بار شنيدم. خم شد و منگوله قرمز کلاه را بر سنگ نهاد، بوسه ای زد که چهل سال را در حسرتش گذرانده بود. اين بار با تاکيد گفت، بی هيچ نگرانی، بی سکته و آرام گفت، بلند و با اشگ گفت: دوستت دارم. و حس کرد که صورتش را نهاده است بر کف دست های مهربانی.
[تکه ای از کتابچه آبی]

منبع :شب نوشته ها

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 11:59 قبل از ظهر توسط لیلا صحرایی |

روز زن

تو بگو هشت مارس
یا تولد حضرت فاطمه
این‌ها چه فرقی می‌کند
برای زنی که در این دنیا
حتی یک آغوش امن هم ندارد؟
 
منبع: دورترها
.......................................................
برای تمام مادران دنیا : درود ، هزاران درود
 
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط لیلا صحرایی |

درسهای نیمه شب

شاید شما هم مثل من تا این ساعت از شب یعنی ۲:۳۴ بیدار باشید و بازی ترکیه و کرواسی را نگاه کرده  باشید. این بازی مثل یک تلنگر بود: تا جایی که می توانی ، تا جایی که نفس داری برای زندگیت بجنگ . بزن و بخور ولی میدان را خالی نکن . تا زمانی که سوت به صدا در نیامده ، امید هست پس تلاش کن.

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 2:40 قبل از ظهر توسط لیلا صحرایی |

با چنین دردی که باید زیست ..

" دختران شهر

         به روستا فکر می کنند

  دختران روستا

        در آرزوی شهر می میرند

  مردان کوچک

        به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند

   مردان بزرگ

         در آرزوی آرامش مردان کوچک

                                                می میرند ...

   کدام پل

    در کدام جای جهان

               شکسته است

                 که هیچکس به خانه اش نمی رسد ؟ .. "

منبع:Enkratic

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 4:21 بعد از ظهر توسط لیلا صحرایی |

یک روز دیگر...

 

آیا هرگز کسی را که دوست داشته اید از دست داده اید و دلتان خواسته است یک بار دیگر با او حرف بزنید؟

که فرصت دیگری برای جبران گذشته داشته باشید ، جبران زمانی که فکر می کردید او برای ابد اینجا خواهد بود؟ اگر اینطور است، پس می دانید که اگر همه ی روزهای باقیمانده ی عمرتان را روی هم بگذارید ، هیچ کدام به اندازه ی آن روزی که آرزو دارید تکرار شود ارزش ندارد.

اگر آن روز تکرار شد چطور؟

 

میچ البوم

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط لیلا صحرایی |

زندگی...

با تشکر از Old Fashion

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 12:7 بعد از ظهر توسط لیلا صحرایی |

seven
 
هفت چيز انسان را از پاي در مي آورد و هلاک مي سازد؛

سياست بدون شرف،

لذت بدون وجدان،

پول بدون کار،

شناخت بدون ارزشها،

تجارت بدون اخلاق،

عبادت بدون فداكاري،

ودانش بدون انسانيت...

 مهاتما گاندي
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 4:8 بعد از ظهر توسط لیلا صحرایی |

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط لیلا صحرایی |

سنگ پشت

پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني
مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي‌ از بسيار را نخواهد
رفت.سنگ‌پشت،‌ ناراضی ونگران بود.
پرنده‌اي‌ درآسمان‌ پر زد، سبك؛
و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست،
اين‌ عدل‌ نيست. كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌
نمي‌كردي. من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه. و در لاك‌
سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نا اميدي .
خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد. زمين‌ را
نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك‌ بود.
و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌
نمي‌رسد.

چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن‌ است.
حتي‌ اگراندكي.
و هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي.
و باور كن آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست،‌
توپاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت. ديگر نه‌ بارش‌
چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راه‌ها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتي‌ اگر اندكي؛

با سپاس از اکرم علیخانی دختر پرتقالی

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط لیلا صحرایی |

تو را دوست می دارم
 
تو را دوست می دارم
تو را به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران
و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می شود،
برای خاطر نخستین گل ها
برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.
جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خویشتن را بس
اندک می بینم.
بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم
می بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می برند.
تو را دوست می دارم
برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست
تو را برای خاطر سلامت
به رغم همه آن چیزها
که به جز وهمی نیست دوست می دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم
تو می پنداری که شکی ،حال آنکه به جز دلیلی نیست
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.
پل الوار (ترجمه احمد شاملو)
 
برای همراه مهربانم، به پاس همه لحظات بودنش که همیشه با من است.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط لیلا صحرایی |

   آدمها
 

 
 
آدم‌هايی هستند كه كارهای‌شان تاريخ جهان را به دو بخش پيش از آن و پس از آن تقسيم می‌كند. بعضی‌ از آن‌ آدم‌ها بدنام‌اند، بعضی‌هاشان بزرگ و خوش‌نام: سِر ادموند هيلاری در سال هزار و نهصد و پنجاه و سه، همراه تنزينگ نورگای، شرپای نپالی، اورست را فتح كرد و صبح امروز درگذشت.
به نقل از :A Man Called Old Fashion
 
جکسون براون میگه:
 
در نبرد جویبار و صخره،

همواره،

جویبار پیروز است؛

و پیروزی اش نه به سبب نیرو،

که مرهون ابرام وشکیبایش اش است.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط لیلا صحرایی |

برف

روزهایی مثل امروز ، روزهای مورد علاقه منند . روزهایی که در حیاط را به زحمت باز می کنم و پایم تقریبا تا زانو در برف فرو می رود و در خانه تنهایم.

صبح که از خواب بیدار شدم ، یک نگاه به حیاط کافی بود تا بدانم امروز تعطیلم .

کتری را روی گاز می گذارم ، کلاه پشمی ام را بر می دارم با خرده نانها و دانه های برنج. میز حیاط را از برف پاک می کنم و دانه ها را رویش می پاشم . خاک انداز را برمی دارم و راه را کمی باز می کنم .

شعله بخاری اتاقم را تا جایی که می شود پائین می کشم . دوست دارم زمستان را با همه سرمایش حس کنم ، همانطور که هست ، همانطور که برف روی تن درخت می نشیند...

یک لیوان نسکافه داغ برای خودم درست می کنم . پتوی سبکم را چهار تا می کنم و رویش می نشینم ، چمباتمه می زنم و کتاب می خوانم .

هیچ چیز مثل این برایم لذت بخش نیست: تنهایی و نوشیدنی داغ و کتاب . و دیدزدن هر از گاه یک آسمان و زمین سفید پوش .

پشت پنجره می نشینم و عشقبازی برف و درخت را نگاه می کنم و دلم می خواهد بروم بیرون و توی باغ مثل کودکیهایم روی برفها دراز بکشم و صورتم را در برف فرو کنم ، ولی این سرفه های پی در پی و بیشتر اجبار بلعیدن مرتب کپسولهای آموکسی سیلین جلویم را می گیرد. با این حال خودم را می بینم که روی دانه های برف نشسته ام و با دستهای کوچک علیرضا* دست می زنم و با خنده های قشنگش می خندم .

ای کاش وقتی برف می بارد ، بدانی پرنده ها گرمند و اسبها شادند و کودکان همه دنیا...

 

*علیرضا  کودک 8 ماهه خواهر من است که چشمهایش جادو می کند و دستهای کوچکش فرز و چابک با هرچه اندک ریتمی دارد و یا از سر شوق به هم می خورد و مچ ظریفش ماهرانه می پیچد که یعنی برایت میرقصم ...مثل دانه های برف.

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط لیلا صحرایی |

این مطلب عنوان ندارد

تقدیم به رفیق قدیمی سمیرا منفرد عزیزم، که دلگیر لحظه های عاشقیش می شود.

" زمان ، زمین تفته را به روزگار

سرد کرد.

ولی بر این زمین سرد، زمان

حریف سینه های سوخته نیست."

محمد زهری

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 2:23 قبل از ظهر توسط لیلا صحرایی |

من بوده ام برای ...
 
به تو اي محبوب من،

به تو؛

كه اين روزها،

نه مخاطب نوشته هاي من؛

كه انگار،

مخاطب تمام شعرهاي دنيا شده اي؛

چيزي برايت نمي نويسم؛

تو انگار كن،

هر عاشقي چيزي براي معشوقش نوشته،

من بوده ام براي تو ...

 ثنا گوهري
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 1:16 قبل از ظهر توسط لیلا صحرایی |

عطش
 
عشق،

عطش جاودان قلب،

برای درک شدن و بخشیده شدن است.

Love

is the heart’s immortal thirst

to be completely known

and all forgiven

  هنری ون دایک
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط لیلا صحرایی |